تبليغاتX
نمای من
خانهایمیلآرشیوRss
Search

مساله‌ي دين و مطالعات سينمايي 

موضوع: دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 3:47 بعد از ظهر

ستايش يا نقد؟

  مساله‌ي دين و مطالعات سينمايي                       

جان لايدن                                               

در اين مقاله، از منظر مطالعات ديني, دو رويكرد در راستاي درك فيلم هاي عامه پسند (فيلم هاي محبوب و تماشاگرپسند، فيلم هايي كه ״به هر دليل״ با اقبال عمومي مواجه مي شوند) مورد بررسي قرار مي گيرد . نخستين رويكرد بر اين باور است كه فرهنگ عامه به اندازه هر نوع فرهنگ ديگري داراي ارزش و اعتبار است. در آن صورت، تحليل "ديني" فيلم، به دنبال تشخيص نمادهاي شمايل نگاري و اسطوره شناختي در فيلم است؛ آن هم به عنوان شاخص هايي گويا و استوار در جهت شناخت  يك دين مردمي و قابل فهم . روش دوم، فيلم عامه پسند را به عنوان شكلي از گفتمان مسلط و برتر مورد نقد قرار مي دهد و به آن، به چشم  يك حامي ايدئولوژي هاي نژادي، طبقه اي و جنسي مي نگرد. البته اين نوشتار بر اعتبار هر دوي اين رهيافت ها صحه مي گذارد و با بيان اين امر كه تمامي فيلم ها بايد هم به شكل يك نمايش ماندگار از فرهنگ و هم به عنوان يك ايدئولوژي ديده شوند، به دنبال ايجاد تعادل ميان آن ها ست. شايد به واقع تمامي فيلم ها مصداق اين دو رويكرد باشند؛ چراكه همگي حاوي "متون" چندگانه و متعاقبا معناهاي چندگانه اند كه به حالتي تحمل پذير و نه كاملا عقلاني و مستدل، در هم آميخته اند. هنگامي كه تمامي وجوه معنايي در فيلم حاضر ند ، طبعا نيازي به تعيين وجه معنايي اساسي و غالب نخواهد بود.

امروزه، نقد و بررسي فيلم در حوزه ي دين و پژوهش هاي ديني ، اجماع عمومي وسيعي را به خود معطوف داشته است. فيلم ها، خودآگاه يا ناخوداگاه دربرگيرنده ي رمزها و نمادهاي ديني بسياري هستند و چه بسا منعكس كننده ي نگاهي جهان شمول و هستي شناسانه اند كه از اين لحاظ،كاركردي مشابه با دين در فرهنگ دارند. 

فيلم ها نمودي از يك آفرينش و بازتابش فرهنگ عامه هستند؛ فرهنگي كه در فرآيند تبيين خود ، همان فيلم ها را توليد كرده و پاس مي دارد. آنها نيز اين فرهنگ را از خلال خلق اسطوره ها، شمايل ها، و ارزش ها كه به سبكي آييني تكريم شده و قوام يافته اند، پشتيباني مي كنند. محققين ديني روش ها و اسلوب هاي گوناگوني را براي مطالعه ي فيلم به كار مي برند. البته پژوهشگري فيلم خود نمايشگر حوزه ي وسيعي از روش ها ي تحليل سينمايي است؛ روش هايي مثل : نشانه شناسي، تحليل متني (متن مدار) يا فرماليستي، شيوه هاي روانكاوانه، نقد ايدئولوژيك يا سياسي، نظريه هاي مربوط به واكنش غريزي خواننده، تحليل هاي ژانرمدار و نظاير اينها.

با اين حال، در بررسي و مطالعه ي فيلم به عنوان نمودي از يك سنت ديني عام و توده اي، يك تنش بنيادي ميان اين دو رهيافت اساسي وجود دارد. از يك سو، فرهنگ عامه في الواقع در قالب فرهنگي با اعتبار و ارزش يكسان نسبت به ديگر فرهنگ ها پذيرفته مي شود؛ فرهنگي كه به وسيله ي ابزاري مثل فيلم به بيان ارزش هاي خود مي پردازد- حتي اگر چنين بپنداريم كه فيلم ها ساخته ي مستقيم دست انسان نبوده بلكه در بطن يك صناعت تكنولوژيك توليد شده اند، باز بايد اذعان كنيم كه آن ها براي مردم ساخته شده و تا اندازه ي زيادي بيانگر اعتقادات و آرزوي هاي آنان هستند. پس يك بررسي نمونه اي از تاثيرات ديني چنين فيلم هايي، به دنبال شناخت اسطوره نگاري فيلم تماشاگرپسند است آن هم با اين هدف كه اين نوع از فيلم، چگونه سهم خود را در فرايند تبلور دين در فرهنگ عامه خواهد جست و ارزش هاي بيان شده توسط همين اسطوره آفريني را (دست كم به گونه اي تلويحي) ارج خواهد گذارد.

از سويي ديگر، رويكرد و روش تحليلي مقابل، به عرضه و نمايش فرهنگ عامه در فيلم و جنبه هاي ديني آن به ديده ي ترديد مي نگرد. فيلم ها در اين رهيافت به مثابه ي يك شكل از گفتمان غالب تعريف مي شوند كه در نهايت صورت هاي طبيعي و موجود ايدئولوژي هاي طبقه مدار، نژادپرست و جنسيت گرا را پشتيباني مي كنند. در اين حالت، فيلم عامه‌پسند به عنوان اين گفتمان برتر نمودي افشاگرانه خواهد يافت و در جهت نمايش چگونگي تاثيرات منفي اش بر جامعه، شالوده شكني خواهد شد. شكل گيري اين روش، ماحصل رويكردهاي آزادي خواهانه و فمينيستي به فرهنگ و دين است.

بي شك، اين سنخ شناسي (همانند تمام سنخ شناسي هاي ديگر)، يك ساده نگري افراطي را به بار خواهد آورد، به گونه اي كه ازين پس، اندك تحليل گر فيلمي حاضر خواهد شد تا به طور جدي از يكي از اين دو مدل پيروي كند. بسياري از آنان ارزش هاي برخي فيلم ها را خواهند "ستود"، و برخي ديگر را به "نقد" خواهند كشيد. با اين حال، محققين ديني، همانند بسياري ديگر، تمايل دارند تا هرآنچه يك فيلم "خوب" يا "بد" را بنا كند، بي اساس شمرند. اما به هر ترتيب، فرضيات روش شناسانه ي هركس ممكن است در وهله ي نخست، او را دچار جانبداري يا تعصب بر عليه فيلم تماشاگرپسند كند. نتيجه آن كه، مخاطب مذبور ممكن است وراي رويكردي نقادانه، ارزش هاي فرهنگ عامه را بپذيرد ( با اين استدلال كه فرهنگ عامه اعتباري يكسان با ديگر فرهنگ ها را داراست) ، و يا آن كه باز هم به دور از هر گونه نگاه منتقدانه، همان ارزش ها را رد كند ( با اين توجيه كه هيچ محصول خوب و مطلوبي در نظام سرمايه داري توليد نخواهد شد) .

در اين جا، محققين مسيحي و پژوهشگران دين در غرب، در برخورد با مطالعه ي اديان غير مسيحي، روندي موازي با آنچه گفته شد، را به وجود آورده اند.  متخصصين و مورخين علوم ديني، تنها در سال هاي اخير توانسته اند وارد يك گفتگوي صحيح و واقعي با اديان ديگر شده و به جاي رد يا قبول غير نقادانه ي ديدگاه هاي آن ها (كه در هر دو حالت بدون درك حقيقي و ماهوي ديني بوده)، به اظهاراتشان گوش فرا دهند. مساله اين جاست كه مطالعه و بررسي ماهيت فيلم هاي عام توسط محققين ديني نيز در وضعيتي مشابه قرار گرفته است؛ چراكه اين پژوهشگران تنها در چند سال اخير شروع به بررسي و تحليل جدي بر روي كاركرد ديني و فرهنگي فيلم هاي مردمي و عامه پسند كرده اند. اما هنوز اين پرسش مساله دار در پس زمينه سرك مي كشد كه آيا شايسته است چنين ״دين به فيلم درآمده ي مردم پسند״ با حسي از اغماض و مدارا پذيرفته شود و يا آن كه مي بايست همچون ״هياتي به بت درآمده״، شكسته شده و فرو ريزد.

بسياري از مخاطبين اما به سوي رويكرد دوم تمايل دارند؛ با اين حال، بايد اذعان كرد كه محكوم كردن فيلم عام مردم پسند آن هم بدون تحليل متني آن، بسيار آسان خواهد بود. چه بسا در حين نقد يكسونگرانه ي اين گونه فيلم ها، فرازهايي ستودني نيز در آن ها يافت مي شود. بحث اين جاست كه ايجاد يك تعادل ميان اين دو رويكرد، امكان پذير است اگر بپذيريم كه اين گونه فيلم ها خود، مصداق ها و شكل هاي تعبيري دين و ايدئولوژي را با هم، عرضه مي كنند؛ و نيازي نيست كه ما هم در عرصه ي رويارويي با آنها تعيين كنيم كه كدام يك از وجوه معنايي و تفسيري، غالب و بنيادين است؛ چراكه بسياري از اين سويه هاي معنايي مي توانند باهم و در يك آميختگي نه كاملا عقلاني، و البته ناهمساز وجود داشته باشند.

نخست وضعيت آنهايي كه فيلم هاي مردم پسند را "مي ستايند"، بررسي مي كنيم.در اين رويكرد، مخاطب به دنبال قدرشناسي و تكريم ارزش هاي فيلم مردم پسند به عنوان يك ابزار معتبر در بيان وجوه مختلف فرهنگ است. پژوهشگر ومخاطب فرهنگ عامه هيچگاه نمي تواند خود را بيرون از فرهنگي كه به توصيف يا تشريح آن مشغول است، فرض كند؛ و لذا، هيچ قله اي از دانش يا ذائقه ي برتري وجود ندارد كه به واسطه ي آن، مخاطب بتواند قضاوت هاي ارزشي خود را در مورد فرهنگ، ترازبندي كند. به واقع، مخاطب در رويارويي با فرهنگ خود، هيچ راهي را جهت ?طبقه بندي? قضاوت هاي ارزشي خود نخواهد ديد؛ و از اين روست كه پژوهشگر (مشاهده كننده/شركت كننده در فرهنگ)، دست كم به طور ضمني، ارزش هاي فرهنگي اش را خواهد پذيرفت- مگر آن كه آگاهانه به رد و انكار آن مشغول شود.

محققين ديني، در خصوص تحليل فيلم، برخي از كاركردهاي فيلم در فرهنگ را پذيرفته اند. اين درحالي است كه آن ها به واقع، قدرت سينما را در نمايش يك تصوير منحصر به فرد ديني از جهان، تاحدودي تجربه كرده اند. و از اين روست كه دارول براينت در جايي مي نويسد:״برجستگي و اهميت معنوي و عميق فيلم، تنها محدود به درونمايه و محتواي كلي آن ها نمي شود؛ بلكه نكته ي اصلي، تجربه ي ما از مشاهده و رويارويي با خود فيلم است-  تجربه ي نظم و هارموني كه در تقابل با تجربيات روزمره ي ما از جهان بيرون قرار مي گيرد.״

مايكل برد معتقد است كه فيلم مي تواند يك ״خطابه ي بليغ ديني״ باشد، يك تجلي از تقدس و معنويت در درون ما. اين نقطه نظر، ديدگاه پل تيليش در مورد فرهنگ را به ذهن متبادر مي سازد  كه : فرهنگ به مثابه ي ״ گشايشي״ نمادين به ماوراء و منعكس كننده ي آن، عمل مي كند. حتي مطالعات صورت گرفته در سال هاي دورتر، كه تمايل افزون تري در ايجاد ارتباط و دلالت هاي گوناگون با تفكر مسيحي داشت، قدرداني و تشويق قدرت ديني فيلم ها را در خود منعكس كرده است. در دهه 1970 كارل اسكريد معتقد بود كه فيلم سازان معاصر نه تنها مخاطبان شان را وادار مي كنند كه پايه ها و ساختارهاي تباهي انساني را مورد بررسي دقيق قراردهند، بلكه عملا شكل هاي بصري مختلفي از نمادهاي تكوين و تجديد حيات را نيز به آن ها ارائه مي كنند.

جوزف مارتي در جايي ديگر، مدعي است كه:

 ״سينما، انسان ديني (homo religous  ) را برمي انگيزاند و بيدار مي كند״ چراكه سينما ما را وامي دارد تا به آن چه بي واسطه نامحسوس است، و آن چه كه وراي نمود و استدلال است، عشق بورزيم و بدين طريق، حس راز و رمز و معماگونگي را به زندگي ما بازمي گرداند. سينما، جهان غيبي و ناپيدا را به ما تلقين مي كند ... و ازاين رو، ما را دوباره به تجلي شاعرانگي و ديني انسانيت پيوند مي دهد. هرآن چه كه به انسان منسوب است، و هر نوع ارتباط با جهان و با طبيعت، چنان چه به گونه اي هنرمندانه، به قالب سينما در آيد، به يك شعر، يك افسانه، يك بازخواني، يك بازنمايي در معنا، كوتاه سخن آن كه، به يك آيين بدل مي شود- يعني چيزي شبيه به نخستين مرتبه ي گرويدن جمعي به دين.״

اندرو گوردن در مقاله اي به سال 1978 در تحليلي اسطوره شناختي از فرم هاي بصري فيلم جنگ ستارگان (به كارگرداني جورج لوكاس و برگرفته از داستان جوزف كمپل) عنوان مي كند كه فيلم مذبور، يك

״ اسطوره براي زمانه ي ما״ است. گوردن در ادامه مي افزايد:

״ واقعيت اين است كه هر نسل مي بايست اسطوره ها و قهرمانان خود را بيافريند يا دست كم، مخلوقات پيشين را بازآفريني كند. ما در زمانه اي زندگي مي كنيم كه در آن، قهرمانان به قالب فجايع ملي عظيمي همچون جنگ ويتنام و واترگيت درآمده اند؛ درست آن هنگام كه مرز بين خير و شر مخدوش شده است، زماني كه هويت جنسي به واسطه ي جنبش هاي زنان، به ورطه ي بازتعريفي ديگري كشانده شده است؛ و در اين حين، ما نيز براي خود، جهاني ماشيني خلق كرده ايم؛ جهاني كه به نظر مي رسد از ارزش هاي معنوي تهي شده، جهاني كه در آن، احساس ناتواني و از خودبيگانگي مي كنيم. ما مايوسانه نيازمند تجديد ايمان در درون خود هستيم؛ نيازمند افرادي شايسته وخوب بر صحنه ي گيتي؛ نيازمند مردان و زناني هستيم؛ انسان هايي كه بتوان ״ روي آن ها حسابي تازه باز كرد״؛ و در اين صورت است كه ما خواهيم توانست به انگاره ها و الگوهاي ساده تر و پاك تري از گذشته مان رجوع كنيم״.

در اظهارات گوردن، ما به طور خاص به ماهيت مساله دار اين گونه از تحليل برمي خوريم. گوردن با صراحت عنوان مي كند كه تمايل به تحسين و تكريم اين حقيقت كه فيلم در بيننده ״احساسي خوب״ را برمي انگيزاند، بسيار ارزشمند و ستودني است، چراكه اين امر، يك دوگانگي ساده و ظريف را ميان خير و شر ايجاد مي كند و بدين ترتيب، خود را از گنگي و ابهام موجود در دنياي سياست بر حزر مي دارد. بااين حال، آيا بايد فيلم هايي را ستايش كرد كه در ״فرهنگ عامه״ ي ما، يك رفتار و گرايش دوگانه ي ״ما در برابر آن ها״ را ترويج مي كنند؟ آيا چنين فيلم هايي خواهند توانست در طلب احراز از هرگونه چالش و نقد ساختارهاي غالب و مسلط زندگي ما، رخنه اي وارد كنند؟ حال مي توان پرسيد كه آيا جنگ ستارگان  حقيقتا اين كار راانجام داده است ( يا شايد تنها اين كار را انجام داده است). اما پرسش اصلي اين جاست كه آيا مي بايست ارزش هايي را كه گوردن ذكر كرده، بي هيچ نگاه و پيش فرض نقادانه اي، به عنوان جنبه اي از كاركرد فيلم عامه پسند و مردمي پذيرفت؟

اين پرسش، ما را به سوي رويكردي ديگرگونه از ارزش گذاري فيلم هاي عامه پسند رهنمون مي شود؛ رويكردي كه احتمالا در ميان محققين ديني، رواج بيشتري دارد. آن دسته از پژوهشگران ديني كه در بطن رويكردهاي آزادي خواهانه به مطالعه و تحليلي موشكافانه پرداخته اند، معتقدند كه فيلم هاي مردمي و محبوب توده، به عنوان نمونه هايي عالي و برجسته، به حفظ و جاودان سازي آرمان هاي ايدئولوژيك در جامعه مي پردازند. آنان در جايگاه پژوهشگران علوم ديني، توانسته اند به شناسايي اشكال و انگاره هاي اسطوره شناختي و الهياتي كه تامين كننده ي اين ايدئولوژي هستند، نائل آيند. براندون اسكات در كتاب خود، روياهاي هاليوود و داستان هايي از كتاب مقدس، به نقد ايدئولوژي فيلم هاي تماشاگرپسند مي‌پردازد. روش او در اين كتاب، ايجاد يك گفتگوي متقابل ميان كتاب مقدس و فيلم مردمي و توده گرا بوده و سعي مي كند تا متن هايي را از دو روايت عتيق و جديد، آنهم در خصوص مضاميني خاص ( مثل: جنسيت، جنگ ، مكاشفات يوحنا و ...) در كنار يكديگر قرار دهد. او نشان مي دهد كه آن شكل از اسطوره نگاري كه به واسطه ي فيلم عامه پسند انعكاس مي يابد، رويكردهايي مثل خشونت و انتقام (در فيلم هري كثيف) ، نژادپرستي (در تولد يك ملت و بربادرفته) ، تحقير و هتك حرمت جنس مونث (در آقاي مام و جاذبه ي مهلك) را مشروع مي شمرد. در اين حالت اسطوره شناسي، كاركردي ايدئولوژيك خواهد يافت؛ چراكه با سركوب هرگونه كشمكش و تعارض در خلال ساماندهي ساختار روايي متن، برتري و تسلط فرهنگي را در جامعه تقويت مي كند. اسكات در اين جا، ديدگاه كلود لوي استروس را در درك اسطوره نقل مي كند؛ به عقيده ي استروس، ״ هدف اسطوره، ارائه ي يك مدل منطقي است كه توانايي غلبه بر تناقض را داشته باشد ( يك تحصيل بي فرجام و ناممكن، در شرايطي كه تناقض واقعي باشد- چيزي كه همواره اتفاق مي افتد ). در واقع، ما اسطوره ها را به كار مي گيريم تا بر تناقضات موجود در اعتقاداتمان نسبت به جامعه سرپوش گذاشته و آن ها را پنهان كنيم. در تحليل ژانريك فيلم مي بينيم كه فيلم وسترن، به عنوان مثال، نقش يك ميانجي گري را در تناقضات موجود ميان تمدن و وحشي گري در جامعه آمريكايي ايفا مي كند؛ و اين بدان معني است كه ما عملا خشونت را به خاطر نياز به حفظ نظم، توجيه مي كنيم. اما تناقض مذبور، در فيلم مغلوب مي شود، درست آن هنگام كه خشونت پس از وقوعش، از صحنه ي تمدن رخت برمي بندد : ازاين رو، نياز به يك قهرمان است تا پس از آن كه خانواده را نجات داد، صحنه را ترك كند ( مثل : شين، جويندگان و بيشمار وسترن ديگر).

مارگارت مايلز در كتاب خود، ديدن و ايمان آوردن :دين و ارزش ها در سينما، به تبيين يك رويكرد ديگر كه برآمده از پژوهشگري ديني است، مي پردازد. او در برابر رويكرد متن مدار، رهيافتي فرهنگ مدار را به كار مي گيرد تا ارزش هاي بسط يافته توسط فيلم را در يك شبكه (ماتريس) ي فرهنگي،اجتماعي، سياسي ارزيابي و تعيين كند؛ شبكه اي كه در بطن آن، فيلم توليد، توزيع و ديده شده است. مايلز در اين رويكرد، درصدد است تا رويه ي انكار خودمدار ارزش هاي سينما( يعني آن چه كه اغلب به عنوان سنت ديني محافظه كار مطرح مي شود) و همين طور، برخي از فرضيات منتقدان ايدئولوژيك را پس زند. با اين حال، گرچه او ادعا مي كند كه آرزوي انكار و رد هرگونه ״بدبيني فرهنگي״ را دارد، اما تحليل اش در خصوص انكار ارزش هاي فيلم عامه پسند، به طرز چشمگيري، برخاسته از نقد ايدئولوژيك است.

در نظر مايلز، ״ گزينش ها و مصلحت انديشي هاي بسياري كه در طول توليد يك فيلم اعمال مي شود، اغلب بر بينش راديكال و بنياديني كه سازندگان فيلم با نگاهي از سر همدردي، سعي در ارائه ي آن دارند، سايه مي افكند״. ازاين رو، ارزش و اعتبار اصلي فيلم هاي مردمي و توده گرا، معطوف به توانايي آن ها در بيان شمرده شمرده ي مشكلات و اضطراب هاي غالب جامعه بوده، بي آن كه در صدد ارائه ي راه حلي باشند.

با اين حال، بسياري از نظريه پردازان فيلم هنوز بر اين باور خود ترديدي راه نمي دهند كه فيلم توده پسند، از اساس و به لحاظ ماهوي، ايدئولوژيك و آرمان خواهانه است و اين كه، تنها سينماي آوانگارد و پيشرو، داراي ارزش و اعتبار پايدار است. اما به واقع، اين گونه بدنام كردن فيلم هاي تماشاگرپسند ، جز اعمال صورت ديگري از نخبه گرايي، هيچ نيست؛ چراكه نخبگان فرهنگي، همواره درصدد نفي ذائقه ي ״توده״ برآمده اند تا بتوانند ذائقه هاي خود را تبيين كنند و از اين طريق، تسلط و استيلاي فرهنگي خود را به عنوان تنها تحليل گران ״ مشروع״ و در عين حال فرضي فرهنگ، حفظ و ايمن سازند.

تحليل اسطوره شناختي اندرو گوردن از فيلم جنگ ستارگان خطرات پذيرش غير نقادانه ي پيش فرض ها و انگاره هاي فيلم عامه پسند را به خوبي نشان مي دهد؛ از اين لحاظ، چه بسا نقد ايدئولوژيك، نفي غير نقادانه ي جهان بيني فيلم عامه پسند را در پيش گرفته است. بسياري از تحليل گران نيز از سويي، هر دو رويكرد مذبور را به كار گرفته و به ايجاد يك تعادل ميان آن ها پرداخته اند. اما بر اساس چه اصولي مي توان تعيين كرد كه در چه هنگام، كدام رويكرد را بايد به كار گرفت؟ چه معياري در خود فيلم وجود دارد كه مي تواند به ما در انتخاب موضع هم سازي يا تخاصم نسبت به يك فيلم، كمك كند؟ آيا چنين گزينش ها و انتخاب هايي، به تمامي برآمده از ״ذائقه״ي ما، آن هم برپايه ي خصوصيات منحصر به فرد جهان بيني ما نيست؟ و آيا اين اصول برشمرده، اصلا مي تواند يك تحليل گر ديني فيلم را به سوي پاسخي براي اين پرسش ها راهنمايي كند؟

شايد انتخاب نگاه ديگري به مفهوم ״اسطوره״، بتواند به حل اين معما كمك كند. گرچه در نظر بسياري از نظريه پردازان، اسطوره شناسي بر بستر آرمان خواهي ايدئولوژيك شناخته مي شود، اما اسطوره مي تواند تناقضات بنياديني را در كنار يكديگر ״ قرار״ دهد كه هيچ ميانجي گري منطقي را براي حل بحران هاي موجود، به ميان خود راه نمي دهند،. اسطوره ي كفاره در نگاه مسيحي، انگاره ها و تلقينات ناهمساز ايدئولوژي״ خداي دوستار انسان ״ را با هم مجموع مي كند. چگونه مي شود كه خدا، از تلقين و توجيه ارتكاب گناه برحذر دارد، و از سويي، آن را ببخشايد؟ نمود اسطوره ي مرگ پسر خدا به مثابه ي كفاره ي گناهان انسان، تلاشي در جهت غلبه بر اين تناقض و انگاره ي ناهمساز است، آن هم نه با روشي كاملا عقلاني و منطقي. چراكه هيچ كس نمي تواند به گونه اي منطقي توضيح دهد كه چگونه مرگ يكي، كفاره گناهان ديگري خواهد بود. اما در مورد ( اين ) اسطوره، چيزي تقليل ناكردني و ساده نشدني وجود دارد ? روايت خود داستان، اجازه ي ״ توضيح״ و تحليل كامل آن را با هيچ اصول و مرامي نمي دهد؛ و ازاين روست كه در تاريخ تفكر مسيحي، هيچ اصول عقيده و مرام ״ مقتدر״ و توانايي جهت درك خودمدار كفاره وجود ندارد و ديدگاه ها و نقطه نظرات، رقيبانه در برابر هم صف كشيده اند. اين امر، در خصوص تمامي اسطوره هاي ديني مصداق دارد تا آن جا كه علوم روايت شناسي جديد در الهيات، چنين هسته هاي اسطوره شناختي غيرعقلاني و ديني را براي ماهيت دين ضروري و لازم مي دانند. البته، چنين به نظر مي رسد كه روايت هاي كلاسيك و قديمي تر نيز دربردارنده ي تناقض بوده اند كه با رفع كشمكش و ناهمسازي، سعي در ״ پايان دادن״ به نقيضه ي بحران ساز داشته اند ? اما در واقعيت، هيچ نقطه ي پاياني وجود ندارد؛ چراكه پس از پايان يك داستان، روايت و تفسيرها بي وقفه آشكار خواهند شد و روند حصول به يك نتيجه ي صريح و بي شائبه را آشفته و ديگرگونه خواهند كرد.

پس داستان ها با هر شكل روايي، ادعاي برخورداري از يك تماميت و شمول گرايي اسطوره اي دارند كه البته مغايرتي با تجربيات زندگي ما پيدا نمي كند. با اين حال، اين امر في نفسه دلالتي بر تقويت ساختارهاي برتر قدرت ندارد؛ بلكه نمايشگر نياز ما به صورت هاي وهمي و خيالي اسطوره است ? صورت ها و اشكالي كه به هيچ روي، تابع بي شائبگي و صراحت در روايت نخواهند بود- تا بتوان بدين وسيله، زندگي را معنا كرد. پس اسطوره ها مي توانند نمود يك كاركرد مثبت براي جوامع باشند آن هم با ارائه ي يك ساختار معنا دار تا بتوانيم بر مبناي آن زندگي كنيم، و اميدهايي كه بتوانيم به آن ها دل ببنديم، و نيز ايده آل ها و انگاره هايي كه بتوانيم به آن ها ايمان آوريم. جنگ ستارگان، به عنوان مثال، به هيچ وجه، به يك دوگانگي ايدئولوژيك و آرمان خواهانه دامن نمي زند بلكه به ترويج يك ايمان و اعتماد هستي شناسانه در واقعيت مي پردازد كه توسط يك قدرت برتر هدايت مي شود؛ قدرتي كه، بر خلاف شواهد موجود، همه ي ما مي توانيم در آن سهيم باشيم. اسطوره ها به دنبال همساز كردن و آشتي دادن اختلاف ها و تناقضات موجود در تجربيات ما هستند آن هم نه با حذف آن ها، بلكه با مجموع كردن آن ها در يك آميختگي متناقض نما و غيرعقلاني. و گرچه اسطوره ها، محافظه كارانه مدافع سنت فرهنگي هستند، فرهنگ ها نيز به واقع، به اين بقا سنتي و محافظه كارانه و عدم انتقاد صريح نيازمندند.

البته فيلم عامه پسند مجال و فرصتي جهت نقد خود به دست مي آورد- دست كم تا حدودي ( آن گونه كه اسكات و ديگران مشاهده كردند ). اسطوره، در اين سطح، برخي از وجوه ماهوي مساله دار و بحران ساز خود را آشكار مي كند، گرچه غالبا در انتهاي فيلم منكوب شده و در نطفه مي ماند. با اين حال، اسطوره در بسط پرسش هايي از خود، رشد كرده و پرورش خواهد يافت تا تغييرات ارزشي جامعه را مجموع و به هم پيوسته بنماياند. اين امر، به بقا و حفظ جامعه كمك مي كند ( كاري كه از اسطوره ها به خوبي برمي آيد ) اما به شرط آن كه به اسطوره مجال دهيم به موازات جامعه گسترش يابد تا بتواند ارزش هاي آن را ارتقاء دهد. ارزش هاي فيلم، با گسترش جامعه بسط مي يابد و اين فيلم است كه آن گسترش و ارتقاء را منعكس كرده و تقويت مي كند.

با اذعان به اهميت جايگاه فيلم به عنوان نمايش دهنده ي شكلي كامل از اسطوره، نبايد لزوم نگرش به فيلم را به عنوان يك آرمان خواهي ايدئولوژيك نفي كرده و از ميان برداريم. چون در واقعيت، فيلم ها نمودي از هر دوي اين ها هستند؛ آن ها در درون خود، دربرگيرنده ي رسالت ها و پيام هاي متناقض هستند-  ساختارهاي بناشده و شكل گرفته را هم زمان تقويت كرده و واژگون مي سازند ? و يا آن كه ارزش هاي جامعه را حفظ كرده و تداوم مي بخشند حتي آن زمان كه به نقد آن ها مي پردازند. ازاين رو، شايسته است كه متون و روايت هاي چندگانه ي يك فيلم هم در نهايت اعتبار، به مثابه ي عوامل حفظ كننده و تداوم بخش ارزش هاي جامعه نگريسته شوند؛ تفكر مسيحي لوتري، هر فرد مسيحي را مصداق جمله ي ״ به يكسان گناهكار״ مي داند. براساس اين عقيده، مسيحيت يك ميسحي، توسط خدا توجيه شده است حتي اگر اوي مسيحي به هيات يك گناهكار تجسم يافته و تا ابد گناهكار باشد؛ و از اين رو، ميتوان او را به عنوان موضوع و وسيله ي رحمت خدا دربرابر نقصان انسان قلمداد كرد. به شكلي مشابه، فيلم عامه پسند نيز به مثابه ي دريچه هايي به سوي تعالي عمل مي كند كه حاوي پيام ها و رسالت هايي است- پيام هايي كه تماشاي آن ها بر بستر پژوهش دين ارزشمند و معتبر است- و به همان اندازه بينش هاي نويي را فراروي ما قرار مي دهد و يا دست كم بصيرت هاي گذشته تر را اعتباري دوباره مي بخشد؛ در اين بين، فيلم زيرساخت هاي بنيادين طبقه، نژاد و جنسيت را نيز تقويت مي كند؛ اما تنها ساختارهايي كه قابليت شالوده شكني را بر روي خود داشته باشند. چه بسا فيلم در درون خود، هر دو كار را هم زمان انجام مي دهد؛ بنابراين، ديگر مساله ي تقسيم فيلم ״خوب״ در برابر فيلم ״بد״ يا ״ تماشاگرپسند ״ در مقابل ״آوانگارد״ مطزح نمي شود. بلكه فيلم مي تواند حامل هر دو پيام باشد؛ و گرچه برخي مخاطبين، به يكي از اين دو شق، حساسيت بيشتري نشان مي دهند، اما نمي توان هيچ يك از آن دو را به قيمت گزينش، از جايگاه خود تنزل داد.

البته اين بدان معنا نيست كه تمامي فيلم ها در مرتبه اي يكسان خلق مي شوند. چه بسا ما برخي فيلم ها را داراي اعتبار و ارزش كمتر يا بيشتر نسبت به فيلم هاي ديگر مي دانيم؛ مساله اين جاست كه ما بايد دست كم اين امكان محتمل را بپذيريم كه هر فيلمي مي تواند حامل پيام و رسالت ارزشمند و معتبري باشد حتي اگر در ترويج ايدئولوژي و آرمان خواهي سهيم بوده باشد؛ و اين كه، حضور مضمون و محتوي ايدئولوژيك در يك فيلم، كاركرد مشروع فيلم را به عنوان نمايش دهنده ي اسطوره هاي يك دين مردمي بي ارزش نمي كند#-- دين توده گرايي كه ارزش هاي جامعه را دست كم براي آن دسته از كساني كه آن را مي ستايند و تكريم مي كنند، حفظ مي كند.. اسطوره و ايدئولوژي، توامان در فيلم حاضرند و هيچ كدام را نمي توان به منزله ي ״ معناي پايه و غالب״ قلمداد كرد.

در تحليل يك فيلم عامه پسند، بايد به اسلوب ها و روش هايي چشم بدوزيم كه بر بستر آن ها، فيلم نه تنها ايدئولوژي را مطرح مي كند، بلكه به ارائه ي يك وجه غالب اسطوره شناختي مي پردازد كه قادر است اساس و شالوده ي يك زندگي معنادار و كنش مند را براي انسان به ارمغان آورد- آن هم بر خلاف،  حتي ( همانند دين؟ )-  اصلا شايد به خاطر توهم گرايي يا آرمان خواهي آن.

نوشته شده توسط حبیب امان | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
این وبلاگ به مباحثی درمورد سینمای دینی ومعناگرا می پردازد
هنر درمدرسه عشق, نشان دهنده نقاط کور و مبهم معضلات اجتمائی,اقتصادی,سیاسی ونظامی است.(امام خمینی)
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati